چارلی چاپلین خیلی خندهدار بود
اپیزود اول:
صدای موسیقی آذری از حیاط خانه همسایه میآید. نور طلایی غروب روی سرخی گیلاسهای حیاط خانه افتاده، و آفتاب دارد کم کم از پشت دیوار کاهگلی خانه سر میدزدد. 5 سالم است. مادر دوبنده جین و پیراهن قرمز و جورابهای سفید تنم کرده برای عروسی پسر همسایه. توی گلهای آبی چادر سفید مادر گم میشوم وقتی دستم را گرفته و باد خنک عصرهای صائینقلعه توی چادر مادر میدود. تا خانه همسایه راهی نیست. سرم پایین است و دارم با نور رنگی لامپهای ریسه جلوی خانه همسایه بازی میکنم. عروسی سعید است، پسر بزرگ رحیم عمواوغلی. محمد پسر کوچکتر رحیم عمواوغلی و مطهره گلین باجی است ، او از اسارت برنگشته هنوز. و من که هر روز برای گرفتن شیر به خانه آنها میروم، از همان دم در با صدای بلند از مطهره گلین باجی میپرسم: "محمد نیومده؟" و او با نگاهی که گوشهاش را اشک خیس کرده جواب میدهد: "نه محمدجان، محمد نیومده". کنجکاوم بدانم این که هم اسم من است چه شکلی است، کجاست و کی این سئوال بزرگ کودکی ام جوابش را پیدا میکند.
در حیاط داریم با هادی پسر همسایه بازی میکنیم. صدای دایره و ساز ترکی و کِل کشیدن خانمها میآید و بوی برنج و روغن حیوانی در حیاط پیچیده. یکی از اتاقهای خانه، هی خاموش و روشن میشود، پارچه سیاه زدهاند به پنجرهها و یک عالمه کفش روی هم تلنبار شده. هادی با من نمیآید و من میخواهم راز آن اتاق را کشف کنم. در را که باز میکنم مسیحالله، همسایه روبرویی خانهمان به من چپ چپ نگاه میکند و من از نگاهش میکنم که اینجا که جای بچه نیست. بیتفاوت خودم را در میان جمعیت جا میکنم. یک ملافه سفید به دیوار زدهاند که دیوار را مثل یک تلویزیون سیاه و سفید بزرگ کرده. خط نوری را که با دود سیگار و گرد و خاک به پرده افتاده را دنبال میکنم و پشت سرم یک لامپ پرنور را میبینم که که به یک دستگاه وصل شده که صدای موتور میدهد. چند دقیقهای مینشینم، حوصله بازیگوش کودکیام سر میرود. میخواهم بروم بیرون. مسیحالله یک چشم غره دیگر میهمانم میکند. هادی یک توپ پاره پلاستیکی پیدا کرده و دارد هی به دیوار شوت میزند. فوتبال با توپ پاره حوصلهامان را سر میبرد. هادی هم میخواهد بداند توی آن اتاق چه خبر است. میخواهیم برویم تو که مسیحالله راهمان نمیدهد. از نردبان گوشه حیاط بالا میرویم تا از پاجا اتاق را ببینیم. یکی از اتاق ما را بالای پشت بام میبیند و ما از ترس بدو بدو از نردبان پایین میآییم. پایین نردبان پدرم منتظر است. دستم را میگیرد، میبرد کنار سفره شام مینشاند و میگوید:"از پیش من تکون نمیخوری". چشمم هنوز به آن اتاق کوچک است که روشن و خاموش میشود.
اپیزود دوم:
کیف و کفش لباس خریدهام برای مدرسه. ذوق دارم و کمی میترسم. شهریورماه است. سوار موتور آبی یاماها 125 پدرم از بازار برمیگردیم. شیرینی زبان گرفتهایم از حاج رجبعلی قناد. قرار است امروز محمد از اسارت برگردد. پدر موتورش را توی حیاط خانه پارک میکند و با هم به در خانه رحیم عمواوغلی میرویم. بوی اسفند میآید و یک گوساله سیاه و سفید بزرگ آخرین لحظات عمرش را سپری میکند. مطهره گلینباجی چادر گلدار قرمز سرش کرده، چشمانش میخندد و مهربان به من نگاه میکند. صدای بوق ماشینها و موتورها خبر از آمدن محمد دارند. انگار عروسی است، آخر باز هم ریسه کشیدهاند و نورهای قرمز و سبز آبی پخش شدهاند روی خاک کوچه که آبپاشی شده.
محمد میآید و همه گریه میکنند. لاغر است. یک پیراهن خاکستری تنش است که روی شلوار انداخته. ته ریش دارد و خسته است. جمعیت به داخل خانه میروند. باز هم بوی برنج میآید. شام میخوریم و من به اصرار از پدر میخواهم که در خانه رحیم عمواوغلی بمانم. میمانم. دارند روی شیشههای آن اتاق کوچک باز هم پارچه سیاه میچسبانند. یک آقای کت و شلواری که پیرهن سفید پوشیده با یک چیزی شبیه چمدان میآید و به داخل اتاق میرود. لامپ اتاق را که خاموش میکنند باز اتاق خاموش و روشن میشود. مسیحالله نیست، رفته زیارت امام رضا. میروم و یک گوشه مینشینم و فیلم آپارات را تا آخر نگاه میکنم. چارلی چاپلین خیلی آدم خندهداری بود.