روبرو
نقرهای اش را آرام پهن کرده بود روی تن جاده و هی چشمک میزد از پشت آن سیاه خیس. فن دلبری را خوب دانسته بود انگار که تنش را بالا میکشید هی توی تن شب و عطر گیسو میپراکند توی هوا. پلنگ بالای کوه مرده بود. ماه با من روبرو میآمد ...
نقرهای اش را آرام پهن کرده بود روی تن جاده و هی چشمک میزد از پشت آن سیاه خیس. فن دلبری را خوب دانسته بود انگار که تنش را بالا میکشید هی توی تن شب و عطر گیسو میپراکند توی هوا. پلنگ بالای کوه مرده بود. ماه با من روبرو میآمد ...
آفتاب نزده بود هنوز، مادرم توی حیاط داشت گریه میکرد. گفت: "سپیده نزده، بیدار شدم تا برای مهدی صبحانه آماده کنم. رفتم که بیدارش کنم، نبود..."
بغضم را خوردم و اشکم را گذاشتم برای پشت در. حقیقت خیلی تلخ بود.

پنجشنبهها حوالی ساعت 2 زنگ میزد و خندهاش از توی عکس پخش میشد روی صفحه گوشی. میگفت: "من الان تو راهم، اگه میای، 2:30 بیا هنرستان با هم بریم".
بعد از عوارضی اتوبان نگه میداشت و یک چیزی میخریدیم برای خوردن. ایستک استوایی دوست داشت، خنک. خسته میشد از راه طارم و بعضی وقتها که من پشت رل مینشستم. مینشست و از پنجره آرام بیرون راه نگاه میکرد و چشمش قشنگیهای اطراف را قاب میکرد. میگفت:"کاش دوربین داشتیم، ببین چه عکسی درمیاد از این منظره".
پنجشنبه است، چرا مهدی به من زنگ نمیزند؟ نمیداند پنجشنبههای تنها را دوست ندارم ؟
" سلام علیکم حال شما خوبه؟ برنامهتون خیلی خوبه، خیلی دوستش دارم. فقط اگه میشه شماره تلفنتون رو تو برنامه اعلام کنید، آخه من برای مامان بزرگم گوشی خریدم، اونم برنامهتون رو خیلی دوست داره، میخوام شماره شما توی گوشیش سیو کنم که بتونه خودش با برنامه خوب شما تماس بگیره. دستتون درد نکنه".
تماس تلفنی با برنامه عصر رادیو – واقعی
نادر (پیمان معادی) – جدایی نادر از سیمین – اصغر فرهادی
گفتار درونی مینا:
انگشتر از دست ناخدا افتاد و گم شد.
ملوان از ناخدا پرسید:«وقتی آدم میدونه جای چیزی کجاست، آیا آن چیز گم شده؟!»
ناخدا با بدخلقی گفت:«...نه...»
ملوان لبخندی زد و گفت:«... پس ناراحت نباشید. انگشتر شما توی دریاست!»
(فرزند خاک – محمدعلی باشه آهنگر، محمدرضا گوهری)
نشر سوره - فیلمنامه
و فردا که بیاید یک ماه است صدایت را نشنیدهام، چشمانت را ندیدهام، بیدار ندیدهامت ...
[ آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتميكيا ]
از : سینمای ما
یه دوست میتونه خوب باشه. یه دوست میتونه خیلی خوب باشه.
اونقدر خوب که دلت با بودنش قرص بشه، که آرومت کنه. که وقتی خودش غصهدارتر از خودته، گریهاش رو پنهان کنه، سرت داد بزنه، آرومت کنه تا نبازی خودتو جلوی مامان و بابا. یه دوست میتونه شریک تک تک لحظههات بشه، نزدیک بشه بهت اونقدر که نزدیکتر از فامیل بشه، بشه مثل خانواده خودت.
دوستاي من خيلي خوبن، اونقدر خوب که تو نبودن مهدی، نگذاشتن لحظهای تنها بمونم. اونقدر دلشون بزرگ بود و هست که تو همه روزایی که مهدی بیمارستان بود، توی اون همهمه و شلوغی شب عید لحظهای از پیش من و خانوادم تکون نخوردن، که تو شب چهارشنبهسوری که سالن ملاقات بیمارستان خلوتتر از همیشه بود و فرداش روز خداحافظی مهدی بود، شادی شب عیدشون را فدای غربت بیمارستان و دلتنگی نبودن مهدی کردن تا دوستشون تنها نباشه یه وقت.
یه دوست اونقدر خوبه که مادرتو بغل کنه و نگذازه نبودن مهدی کشنده بشه. یه دوست میتونه یه راه طولانی بیاد و فقط نگاهت کنه، بگه آهای، ببین پیشتم، ببین تنها نیستی.
یه دوست میتونه خیلی خوب باشه، اونقدر که خانوادهات وقتی جنازه بردارت رو میارن تو خونه، تو رو بسپرن دستشون، بگن: مهدی که رفت، نگذارین محمد تنها بمونه.
یه دوست میتونه خیلی خیلی خوب باشه.
"ندارم که دارم چونه میزنم، هزار تومن پول نیست ولی نه برای من."
زن این حرفها را زد و بعد انگار که بغض توی گلویش دویده باشد گفت:" از تهران کوچ کردیم به خاطر اینکه آرومتر باشم. برای پسرم زن گرفتیم، تشکیل خانواده داد، بچه دار شد. معتاد که شد، زنش طلاق گرفت و بچه سه سالش رو انداخت توی دامن من. شوهرم مرد، برادرم مرد، خودشم الان این بار سومه که داره میافته زندان، آدم نمیشه که. من ملاقاتش نمیرم، هر دو ماه یکبار اونم به اصرار در و همسایه. الان زنگ زده میگه مامان تو رو خدا بیاید ببینمتون، دخترمو بیار ببینم. نمیمیرم راحت شم ای خدا".
به زنجان که رسیدیم دست دختر نوجوان را گرفت و رفت تا زندان صفرآباد. هوا برایم سرد شد، داشتم میلرزیدم. دنیا جای خوبی نبود، نیست.
پنج سالمه، عیده، چیزی تا سیزده بدر نمونده، توی تالار(یکی از اتاقای خونمون) سیخ وایستادیم روبروی دوربین یاشیکای حاج عمو تا بگه حاضر و یک عکس دوتایی دیگه بره توی آلبوم خانوادگی. جفتمون پلیور قرمز و سفیدی رو پوشیدیم که عمه پریدخت برامون بافته. پلیور مهدی یه راسو داره و مال من سادهاس. حاج عمو شاتر رو فشار میده و این عکس میشه یکی از بهترین عکسای کودکی من و مهدی.
***
همیشه وقتی میخواستند ما را صدا بزنند، میگفتند: مهدی، محمد کجایید؟ بس که همیشه با هم بودیم و داشتیم بازی میکردیم و یا یک جای خانه آتشی میسوزاندیم که قرار بود صدایش بعدا دربیاید. حالا مرا تنها صدا میزنند و این غمگین ترین اتفاق زندگیام است.
***
مهدی، تنها برادرم بود، 6 روز مانده به بهار امسال زیر سنگی در گورستان شهر آرام گرفت تا دلتنگی و بغض نبودنش رهایم نکند هیچ وقت.
وبلاگم را ندارم، وبلاگم را دوست داشتم و حالا ندارمش. حالا اینجا را دارم، یک پنجره رو به دلم که حرف نماند توی سینه، تا بغض رها شود راحت روی کلمات تا آرام شوم کمی و سبک، شاید. از پنجره بهار آمده و دلم عجیب برای قدیم تنگ شده، نه خیلی دور، همین پارسال که عید، بوی عید میداد و به جای خرما و بوی گلاب در سفره عطر خوش شیرینی پیچیده بود و رنگ قشنگ آجیل. از پنجره بهار آمده ...