پنجشنبه‌ها حوالی ساعت 2 زنگ می‌زد و خنده‌اش از توی عکس پخش می‌شد روی صفحه گوشی. می‌گفت: "من الان تو راهم، اگه میای، 2:30 بیا هنرستان با هم بریم".
بعد از عوارضی اتوبان نگه می‌داشت و یک چیزی می‌خریدیم برای خوردن. ایستک استوایی دوست داشت، خنک. خسته می‌شد از راه طارم و بعضی وقت‌ها که من پشت رل می‌نشستم. می‌نشست و از پنجره آرام بیرون راه نگاه می‌کرد و چشمش قشنگی‌های اطراف را قاب می‌کرد. می‌گفت:"کاش دوربین داشتیم، ببین چه عکسی درمیاد از این منظره".
پنجشنبه است، چرا مهدی به من زنگ نمی‌زند؟ نمی‌داند پنجشنبه‌های تنها را دوست ندارم ؟